سنجاقـ ـَک

یادداشتهای یک دهه شصتی

سنجاقـ ـَک

یادداشتهای یک دهه شصتی

یعنی اگه بدونید چه عشقی درست کردم میاید میگید بذار این نظرات تایید نشده مون برسه به پنجاه بعد تایید کن


#وی خودش شرمسار است به رویش نیاورید

#گفتن کار امروز رو به فردا نیفکن بیچاره میشی. دیگه وای به حال اینکه امروز برسه به هفته قبل و ماه قبل و ماه های قبل


+

خیلی کار داره و فعلا مرحله اول تست الگوی لباس رو پشت سر گذاشته ولی دلم نیومد با شما به اشتراک نذارم. خلاصه کودک درونم فعال رو رد کرده به بیش فعالی رسیده.


#وقت ندارم پست سیاسی بنویسم در عوض وسط سوزن زدن ها تو ذهنم سخنرانی سیاسی راه میفته :|

۵ نظر ۱۴ ارديبهشت ۹۷ ، ۱۳:۵۹
فاطمه ...

تو گیر و دار ویزیت های بعد از خونریزی معده م هر بار میرفتم پیش دکترم منو به حرف میگرفت که نصیحتم کنه کمتر حرص بخورم. یه بار برگشت گفت تو چرا شوهر نمیکنی؟!

من :|

گفتم خودم کم بدبختی دارم پسر مردمم بیچاره کنم؟!

گفت تو ازدواج کن بعد اینقدر تفاوت ها و مشکلات توی زندگی رو میبینی که واسه این چیزای کوچیک دیگه حرص نمیخوری. 

مجددا من :||

یعنی تو عمرم کسی اینجوری تشویق به ازدواج نکرده بود منو :)

حالا چرا این یادم اومد بعد دو سال؟ 

برای اینکه به این نتیجه رسیدم سخت تر از صبح شنبه شروع کردن باشگاه بدنسازی هم هست:

صبح دوشنبه جلسه دوم رفتن با عضله های گرفته 😫


#شوهر کجا بود 😉

۱۱ نظر ۱۰ ارديبهشت ۹۷ ، ۱۳:۲۸
فاطمه ...
از بعد نهار انگار یه تیکه یخ تو مری م هست و یکی هم با مشت محکم گرفته تش که نه بالا بره نه پایین, سرماش هم تو گلوم و ریه م میپیچه. گفتم شاید بغضم بترکه خوب بشه. ترکید ولی تاثیری نداشت. اب گرم و دم کرده نعناع هم تاثیری نداشته. دیگه نمیدونم چه کنم.
۳ نظر ۰۹ ارديبهشت ۹۷ ، ۱۹:۳۳
فاطمه ...
ضمن عرض سلام اگر از احوالات ما پرسیده باشید که نپرسیدید عرض شود خدمت تون که بدتر از این تو عمرم امتحان نداده بودم. شاهدش هم اینکه در تمام امتحاناتی که با انواع مشکلات درشون شرکت کردم سابقه نداشته جلسه امتحان رو ترک کنم. امروز برای اولین بار وسط امتحان از فرط گیجی و حالت تهوع رفتم صورتم رو گرفتم زیر اب و دوباره برگشتم. تازه فکر میکردم هنوز نیم ساعت از امتحان بیشتر نگذشته. از اعتراض بچه ها به اینکه چرا برگه رو نمیگیرید ما بریم متوجه شدم ساعت ده و نیمه. 
به هر حال خوب یا بد دادم و به قول م... آزادیم مبارک.
 ان شاالله از فردا میریم که داشته باشیم شروع زندگی رو ^_^
کلی کار عقب افتاده و پشت گوش انداخته دارم متاسفانه که احتمالا خیلی هاش هم از یادم رفته. یکی یکی باید یادم بیاد.

۵ نظر ۰۷ ارديبهشت ۹۷ ، ۱۹:۴۲
فاطمه ...
از فرد پشت خط امار قیمت و میزان پیش و اقساط میپرسید و از اینکه چقدر دلش میخواد یه تلویزیون فلش خور بخرن و هی دم دستشون فیلم باشه برای دیدن.
خندم گرفت. از اون خنده های تلختر از گریه. حال چند سال پیش ما رو داشت. فکر میکردیم دیگه دور هم میشینیم یه زمان مشترک با هم فیلم میبینیم. چه خیال ابلهانه ای بود دو ساعت دورهم بودن.

#امیدوارم اخرش مثل حال ما نشه 
۱ نظر ۰۶ ارديبهشت ۹۷ ، ۲۰:۴۴
فاطمه ...

مامان خانم: چرا چسبیدی به دیوار؟

_ از رو زمین خوابیدن ناامید شدم گفتم شاید روش کوالا جواب داد 

+ باشه بخواب بخواب


آقای بابا: زیاد خوابیدیا اینجوری شدی

_ من یه هفته ست خواب ندارم شما میگی زیاد خوابیدی؟!

+خب میخوابیدی!



#شبا تا ساعت سه به خاطر اضطراب زیاد خوابم نمیبره. به جان کندن تا خوابم میبره صبح شده سر و صدای بلند شدن اهل منزل و رفت و امد. بیدار که میشم اینقدر منگم که نه میتونم درس بخونم نه به خاطر بدخواب شدن خوابم میبره. اگر هم خوابم ببره مثل امروز عصر یهو یه مزاحم پیدا میشه. از کهنه رویی و لوله کش بگیرید تا تعمیرکار یخچال. خلاصه فقط منتظرم جمعه امتحان رو بدم بگیرم بخوابم. بعله. از اتاق فرمان اشاره میکنن یادت رفته رفتی از شنبه صبح کلاس بدنسازی ثبت نام کردی🤦‍♀

۱۱ نظر ۰۵ ارديبهشت ۹۷ ، ۲۱:۰۸
فاطمه ...

میای سر نت بلکه ضمن گشت و گذار بین کارهای هنری یکم حوصله سر رفته ت بیاد سر جاش اما در عوض با این مواجه میشی

#بالا چیزی که میخواست آموزش بده و پایین چیزی که اموزش داد

۶ نظر ۲۷ فروردين ۹۷ ، ۱۵:۴۳
فاطمه ...

#از اینستای خودم

۴ نظر ۱۸ فروردين ۹۷ ، ۲۱:۱۱
فاطمه ...
مهمون های عید اومده بودن  (دوستانی که مطالب مربوط به مهمان رو در اینجا و وبلاگ ابجی کوچیکه خوندن بیشتر از اوضاع و احوال اگاه هستند) و من مشغول پاک کردن سفره شام بودم ابجی کوچیکه هم رو مبل ولو شده بود از خستگی و با موبایل سرگرم بود. مهمون ها هم تلویزیون میدیدن. یهو برگشت گفت فاطمه تو چطوری هشتاد تا وبلاگ رو دنبال میکنی من هشتاش رو به سختی میخونم. گفتم به سختی , تازه کلی ها رو قطع دنبال کردن زدم ولی اخرش هر شبکه اجتماعی یه تاریخی انقضایی داره ولی چیزه که موندگاره همین وبلاگه.
نگم براتون که با همین یه جمله یحث وبلاگ چیست رو شروع کردن و به لزوم دور انداختن گوشی های جوون ها رسوندن این قشر تحصیل کرده بزرگسال مون مثلا.
رفتم پی کارام تا اینکه الان باز یاد اون جمله قصارم افتادم و گفتم یه سر به وبلاگ قدیمیا بزنم. چند وقتی هم هست به سرم زده تمام مطالبم رو یه جا جمع کنم. کی اقدام کنم الله اعلم ولی خب اون وبلاگ اولیه با بیش از هزار تا پست منتشر شده و نشده و سابقه ای که داره در اولویت بوده و هست برام. 
خلاصه رفتم و با اینها مواجه شدم.

#با دیدن همین نظرات چند وقت اخیر مصمم تر شدم برای برگشتن و فراموش کردن .
۴ نظر ۱۷ فروردين ۹۷ ، ۱۲:۲۳
فاطمه ...
منتظر بودیم تا نوبت دوست جان بشه.
خودم رو با خوندن آخرین صفحات "وقتی دلی" سرگرم کرده بودم.
صدای نامفهومی توی سالن انتظار پیچید.
دختر کوچولویی که مشغول بازی بود یک لحظه ایستاد به گوش دادن و بعد:
+مامان صدای چیه؟
_ ^_^
+مامانی صدای چیهههه؟
_ صدای قلب نینی خاله ست
+نینی خاله؟!
_آره
+کجااااست؟!!!


#صدا هم میتونه شیرین باشه
۵ نظر ۱۶ فروردين ۹۷ ، ۰۰:۵۶
فاطمه ...